۱۹ آذر سال ۹۷
‏‫کاربر گرامی به پایگاه اطلاع رسانی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور اهل سنت ایرانشهر خوش آمدید

مقالاتدیدگاه | تعداد بازید : 934 مشاهده شده | تاریخ انتشار : ۵ آبان ۱۳۹۱

تقیه – ۱

اشاره: قلم قویم اندیشمند بزرگ کلامى آیةالله‌العظمى سبحانى دامت‌برکاته، گاهى دیگر پاسخ‌گوى استدعاى خادمان عرصه اطلاع‌رسانى دینى گشت و افق دگرباره، مزین به گفتار گران‌ارجى از آن جناب در موضوع تقیه شد، با تکریم وافر از معظم‌له، این مقالت را تقدیم خوانندگان ارجمند مى‌داریم.

بخش نخست:

تقیه اسم مصدر از فعل «وقى» است، و در اصل «وقیة» بود «واو» در آغاز کلمه، تبدیل به تاء شد، و به صورت «تقیه» درآمد و براى فعل «وقى» مصدرهاى دیگرى نیز هست مانند «اتقاء»، «تقیه» و «تقاة». وجمع «تقاة»، تقى است. (المصباح‌المنیر و المنجد، ماده وقى)

«وقایه» که ماده نخستین این کلمه‌هاست، به چیزى گفته مى‌شود که انسان به وسیله آن، ضرر و امور ناخوشایند را از خود دور مى‌کند، و لذا سپر را «وقایه» مى‌نامند، چون ضربات دشمن به وسیله آن، دفع مى‌شود، تو گویى تقیه به منزله سپر در دست انسانى است که تقیه مى‌کند و به وسیله آن، چیزهاى ناخوشایند را از خود دور مى‌کند. و لذا تقیه را چنین تعریف مى‌کنند: پنهان کردن حق و پوشاندن اعتقاد به آن، در برابر مخالفان به منظور اجتناب از ضرر دینى یا دنیایى (تصحیح الاعتقاد/۱۳۷) نگهدارى خود از صدمه دیگرى از راه ابراز موافقت با مخالف در رفتار و گفتار است. (رساله شیخ انصارى/۳۷)

مفهوم تقیه، از مفاهیم ذات الاضافه شبیه یک مثلث است. یک ضلع آن مربوط به تقیه‌کننده، و ضلع دیگر آن فردى است که از خوف او، عمل به تقیه مى‌شود، ضلع سوم آن موردى است که در آن تقیه انجام مى‌گیرد، خواه مورد از موارد عقیده باشد یا حکمى از احکام اسلام.

جایگاه تقیه، عبارت از محیطى است که در آن‌جا آزادى‌هاى مذهبى مصادره شده و حاکم مستبد، غیرخود و اندیشه خویش را، به رسمیت نشناخته، بلکه آنان را سرکوب و حذف مى‌کند و بنابراین اگر در تقیه، یک اثر منفى باشد، و آن این که طرف برخلاف عقیده خود، تظاهر مى‌کند و یا برخلاف مذهب فقهى خود عمل مى‌کند، پیامد آن، متوجه کسانى است که افراد را به تقیه وادار مى‌کنند و اگر آزادى‌ها مصادره نشود هیچ‌کس تقیه نخواهد کرد. از این جهت، باید گفت تقیه سپر انسان ضعیف در مقابل انسان حاکم ستمگر است.

«تقیه در تاریخ موحدان»

بررسى آیاتى که در مورد زندگانى موحدانى آمده است که در ضعف و ناتوانى به سر مى‌بردند، ثابت مى‌کند که عمل به تقیه یک روش عقلى و شرعى در طول تاریخ بوده و از این طریق توانسته‌اند با حفظ عقیده، جان و مال خود را از دستبرد ستمگران حفظ کنند. اینک بخشى از این تاریخ:

۱٫ مؤمن آل فرعون

عموى فرعون، در باطن موحد و مؤمن به دعوت موسى بوده است، اما ایمان خود را پنهان مى‌داشت و از این طریق، خدمت ارزنده‌اى به موسى انجام داد، به ویژه آنگاه که فرعون با تمام اطرافیانش تصمیم گرفتند که به زندگى موسى به خاطر کشتن یک قبطى پایان دهند، او فورا محل زندگى خود را ترک کرد و خود را به موسى رساند و گفت: هر چه زودتر منطقه را ترک کن که مى‌خواهند تو را بکشند. (سوره قصص، آیه ۲۰)

قرآن در آیه‌اى دیگر، پنهان کردن ایمان او را مطرح کرده و این‌که او در سایه همین کتمان، قوم فرعون را نصیحت مى‌کرد، چنان که مى‌فرماید: «و قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم إیمانه أتقتلون رجلا أن یقول ربى‌اللّه وقد جاءکم بالبینات من ربکم و إن یک کاذبا فعلیه کذبه و إن یک صادقا یصبکم بعض الذى یعدکم إن‌اللّه لایهدى من هو مسرف کذاب» (غافر / ۲۸)

«فردى مؤمن از خاندان فرعون که ایمان خود را پنهان مى‌کرد، رو به فرعون و وزیران او کرد و گفت: آیا مردى را مى‌کشید که مى‌گوید: پروردگار من همان خداست، در حالى که او با معجزاتى از طرف پروردگار شما آمده است، اگر دروغگو باشد ضرر آن، دامنگیر خود او خواهد بود و اگر راستگو باشد برخى از گزارش‌هاى او درباره شما تحقق مى‌پذیرد، خدا انسان‌هاى اسرافکار و دروغگو را هدایت نمى‌کند». (براى آگاهى از نقش وى در دربار فرعون به تفسیر طبرى/ ۱۲، جزء ۲۴/ ۷۱؛ مجمع‌البیان/۴/ ۵۲۱؛ و المیزان، ج‌، ص ۳۲۸ ـ ۳۲۹ مراجعه شود.)

۲٫ اصحاب کهف

داستان اصحاب کهف، در قرآن مجید؛ در سوره کهف ضمن آیه‌هاى ۹ تا ۲۶، آمده است. مطالعه مجموع این آیات و آنچه که در شأن نزول آن در تفاسیر آمده است، بیانگر آن است که جمعى موحد در دربار پادشاهى بت‌پرست بودند. آنان تا مدتى عقیده خود را پنهان کرده بودند. زمانى تصمیم گرفتند که از آنان جدا شوند و در نقطه دیگرى که آزادى بر آن حاکم باشد، زندگى کنند، قرآن این حقیقت را با این آیه بیان مى‌کند: «وإذ اعتزلتموهم و ما یعبدون إلا اللّه فأووا إلى الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و یهی، لکم من أمرکم مرفقا» (کهف / ۱۶)

«آنگاه که از آنان و آنچه جز خدا مى‌پرستند، جدایى جستید، به غار پناه ببرید، خدا رحمت خود را بر شما مى‌گستراند و وسایل آسودگى شما را در اختیارتان مى‌گذارد». (تفسیر طبرى، مجلد ۹، جزء ۱۵/۲۴۵؛ مجمع‌البیان/ ۳/۴۵۴ و ۴۵۹ ـ ۴۶۲)

۱٫ امام صادق(ع) مى‌فرماید: تقیه هیچ فردى به سان تقیه اصحاب کهف نبوده است. آنان در اعیاد حضور مى‌یافتند و زنار به گردن مى‌بستند، خدا به آنان دو برابر، پاداش دارد. (وسائل/۱۱، باب ۲۶ از ابواب امر و نهى، حدیث ۱)

۲٫ و در روایت دیگر مى‌فرماید: مثل ابوطالب مثل اصحاب کهف است. ایمان را پنهان کردند و شرک را آشکار ساختند، خدا به آنان دو پاداش داد. (وسائل/۱۱، باب ۲۹ از ابواب امر و نهى، حدیث ۱)

۳٫ و نیز مى‌فرماید: جبریل بر پیامبر فرود آمد و سلام خدا را رساند و گفت: اصحاب کهف ایمان را پنهان و شرک را آشکار کردند. خدا به آنان دو پاداش داد و ابوطالب، ایمان را پنهان و شرک را آشکار کرد و خدا به او دو پاداش داد. و از دنیا نرفت مگر آن که نوید بهشت به او داده شد. (وسائل‌الشیعه/ ۱۱، باب ۲۹ از ابواب امر و نهى، حدیث ۱۷)

۳٫ خاندان یاسر

خاندان یاسر، از نخستین مسلمانانى هستند که در مکه به رسول خدا ایمان آورده به عنوان مؤمن به پیامبر، مشهور بودند ولى قریش ستمگر، که آزادى‌ها را سلب کرده بودند، عمار و پدر و مادرش را دستگیر کردند و زیر شکنجه‌هاى سخت قرار دادند و از آن‌ها خواستند که از ایمان خود، بازگردند و از پیامبر بیزارى جویند. پدر و مادر عمار بر ایمان خود پافشارى کردند و سرانجام زیر شکنجه به شهادت رسیدند، اما عمار، با خواسته آنان به ظاهر موافقت کرد و آزاد گشت، چنان که مى‌فرماید: «من کفر باللّه بعد إیمانه إلا من أکره و قلبه مطمئن بالأیمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من اللّه ولهم عذاب عظیم» (نحل / ۱۰۶)

«آن‌که پس از ایمان، کفر ورزد، خشم خدا و عذابى دردناک براى اوست، مگر کسى که ناخواسته کفر را بر زبان جارى کند، در حالى که قلب او بر ایمان ثابت و پابرجاست، و اما کسانى که قلب آن‌ها لبریز از کفر باشد، خشم الهى بر آنهاست و براى آنها عذابى بزرگ است».

مفسران مى‌گویند این آیه درباره عمار نازل شده و در حقیقت او مصداق استثنا «إلا من أکره» است، زیرا به اکراه کلمه کفر را بر زبان جارى کرد.

آن‌چه که براى عمار پیش آمده بود در میان صحابه پیامبر منتشر گردید، وقتى عمار خدمت پیامبر اکرم صلى‌اللّه‌علیه‌وآله رسید، و حادثه را بازگو کرد، پیامبر کار او را تحسین کرد و فرمود: إن عادوا فعد، اگر این رویداد دو مرتبه پیش آمد، تو نیز به همان عمل کن. (تفسیر طبرى، مجلد ۸، جزء ۱۴/ ۲۲۲؛ مجمع‌البیان/۳/ ۳۸۸)

حکم تقیه در قرآن کریم

از بررسى‌هاى پیشین، به روشنى ثابت شد که تقیه در امم پیشین، وجود داشته و قرآن مجید آن را به‌عنوان یک الگوى زیبا براى امت اسلامى نقل کرده است، و مورد سوم، مربوط به عمار یاسر بود که پیامبر گرامى، عمل او را تصدیق کرد، بنابراین نباید در مشروعیت تقیه، شک و تردید نمود. گذشته از آنچه که یادآور شدیم، آیه دیگرى در مورد تقیه وارد شده که آن را به صورت یک اصل اسلامى مطرح مى‌کند. (لایتخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون‌‌ المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من اللّه فى شی، إلا أن تتقوا منهم تقاة و  یحذرکم اللّه نفسه و إلى اللّه المصیر) .(آل‌عمران / ۲۸)

«افراد با ایمان نباید به جاى مؤمنان، کافران را دوست خود انتخاب کنند، و هر کس چنین کند، هیچ رابطه‌اى با خدا ندارد، مگر این‌که از آن‌ها تقیه کند. خداوند شما را از نافرمانى خود برحذر مى‌دارد، و بازگشت همگان به سوى خداست».

جلمه «الا أن تتقوا منهم تقاة» یک اصل اسلامى است که آیه آن را بیان مى‌کند.

طبرى در تفسیر خود، از ضحاک درباره فقره یاد شده نقل مى‌کند که وى گفت: تقیه به وسیله زبان، انجام مى‌گیرد. آن‌گاه کسى که وادار شود چیزى را به زبان بیاورد در حالى که آن معصیت خداست، ولى وى به خاطر حفظ جان خود، آن را به زبان مى‌آورد، اما چون قلبا ایمان دارد، گناهى بر او نیست (تفسیر طبرى/۳/ ۱۵۳٫)

این‌که مى‌گوید: تقیه به وسیله زبان انجام مى‌گیرد، از آن مواردى است که هم‌آهنگى زبانى با مخالف در دفع شر، کافى باشد، اما اگر دفع آن، علاوه بر هم‌آهنگى زبانى به عمل خاصى که حاکى از هماهنگى رفتارى است، نیاز داشته باشد، حتما باید انجام دهد تا جان خود را حفظ کند. آلوسى مى‌گوید: در آیه یاد شده دلیلى روشن ‌بر مشروع بودن تقیه وجود دارد و آن را چنین تعریف کرده‌اند: به خاطر حفظ جان و یا آبرو و مال، از شر دشمنان با دشمن هم‌آهنگ بود. آنگاه مى‌افزاید: دشمن بر دو نوع است:

۱٫گاهى عداوت او یک عداوت دینى است، مانند دشمنى کافر با مسلمانان.

۲٫گاهى عداوت او، بر اساس یک رشته غرض‌هاى دنیوى است، مانند مال و مقام. (روح‌المعانى، ج‌/ ۱۲۱٫)

جمال‌الدین قاسمى مى‌گوید: از فقره «الا أن تتقوا منهم تقاة» امامان فقه، مشروعیت تقیه را به هنگام خوف استنباط کرده‌اند و امام ابن مرتضى یمانى در کتاب «ایثار الحق على الخلق» بر جواز آن ادعاى اجماع کرده است. (محاسن التأویل، ج ۲، ص ۱۸۰)

از همه اینها گذشته، آیه‌اى که مى‌گوید: «وما جعل علیکم فى‌الدین من حرج» (سوره حج، آیه ۷۸( و روایاتى که مى‌گوید: در حال اضطرار، تکلیف برداشته مى‌شود. مانند: «التقیة فى کل شی، یضطر إلیه ابن آدم، فقد احله اللّه له». (وسائل‌الشیعه، ج ۱، باب ۲۵ از ابواب امربه معروف، حدیث ۱ و ۲ و ۸) و روایات دیگر که بعدا مى‌آید.

تقیه مسلمان از مسلمان

در مورد «تقیه» شیعه سؤالى مطرح مى‌شود و آن این‌که آیاتى که با آن بر مشروعیت تقیه استدلال شده است، در مورد تقیه مسلمان از کافر است، در حالى که تقیه شیعه منحصر به این مورد نیست، زیرا علاوه بر این مورد، از برادر مسلمان خود نیز تقیه مى‌کنند، در این صورت، دلیل این تقیه دوم چیست؟

پاسخ آن روشن است ـ گذشته از آن که بزرگان اهل سنت ـ دائره تقیه را گسترش داده‌اند، چنان که خواهد آمد، عقل و خرد، حاکم بر مشروعیت تقیه در این مورد نیز هست، اگر فرض کنیم یک حاکم مسلمان به خاطر یک اصل فرعى، مانند کیفیت وضو، آن‌چنان افراطى عمل کند که اگر کسى بر غیر این شیوه وضو بگیرد، جان و مال او را در معرض خطر قرار مى‌گیرد، در این صورت، عقل و خرد حکم مى‌کند که باید برخلاف عقیده صحیح و طبق خواسته حاکم عمل کند تا مهم را فداى اهم کرده و جان و مال خود را حفظ کند. اتفاقا گروهى از علماى اهل سنت بر آنچه که ما یادآور شدیم، تصریح کرده‌اند.

فخر رازى در تفسیر جمله »إلا أن تتقوا منهم تقاة« مى‌گوید: ظاهر آیه این است که تقیه از کافر قدرتمند جایز است، اما مذهب شافعى بر توسعه دایره تقیه است. او مى‌گوید: اگر وضعى پیش آید که دو گروه از مسلمانان با یکدیگر، همان وضع مسلمانان با کافران را داشته باشند، در آن‌جا هم تقیه براى حفظ نفس، جایز است. آن‌گاه مى‌افزاید: تقیه براى حفظ نفس، اجماعا جایز است. آیا براى حفظ مال هم جایز است؟ مى‌گوید: آرى، زیرا رسول گرامى فرمود: احترام مال مسلمان مانند احترام خون اوست، و نیز فرموده: هر کس در راه حفظ مال خود، کشته شود، او شهید است. (مفاتیح‌الغیب/۸/۱۳ در تفسیر آیه ۲۸ آل‌عمران)

جمال‌الدین قاسمى از ابن‌المرتضى یمانى نقل مى‌کند که وى در کتاب خودش به نام «ایثار الحق على الخلق» چنین مى‌نویسد: دو چیز سبب مخفى بودن حق و مشکل شدن آن شده است، یکى از آن‌ها ترس عالمان واقعى ـ در عین کمى ـ از علماى دربارى و شیاطین خلق است در این مورد، تقیه به نص قرآن کریم و اجماع اهل اسلام جایز است و پیوسته ترس از این علماى سوء، مانع از آن شده که حق، آشکار گردد و پیوسته اکثریت مردم که پیرو باطل هستند با اقلیتى که بر حق هستند، دشمنى مى‌کنند.

ابوهریره مى‌گوید: من از رسول خدا دو کیسه پر کرده‌ام. در یکى را براى مردم باز کردم، اما دیگرى  را بسته نگاه داشتم. اگر باز مى‌کردم رگ‌هاى گردنم بریده مى‌شد. (محاسن‌التأویل/۴/ ۸۳٫) معنى حدیث این است که ابوهریره براى حفظ جان خود، واجبى را ترک کرده است.

مراغى مصرى در تفسیر این آیه: «من کفر باللّه من بعد ایمانه إلا من أکره وقلبه مطمئن بالأیمان» مى‌نویسد: یکى از اقسام تقیه، مدارا با کافران و ظالمان و فاسقان است و این که انسان به صورت نرم با آنان سخن بگوید و به چهره آنان تبسم کند، گاهى مالى به آن‌ها ببخشد، تا از اذیت آنان، مصون بماند و عرض او محفوظ باشد. این نوع رفتار با ظالمان مصداق موالات با اعداى دین نیست، بلکه اصل مشروعى است. طبرانى از پیامبر نقل کرده است: «ما وقى المؤمن به عرضه  فهو صدقة» (تفسیر مراغى/۳/۱۳۶) .(مالى که مؤمن در راه حفظ آبروى خود خرج کند، صدقه به حساب مى‌آید.)

ابن‌حنیفه هنگامى که با مجاهدان در راه خدا سخن مى‌گفت، آنان را چنین نصیحت کرد: از امت اسلامى جدا نشوید و با این قوم با تقیه رفتار کنید. راوى مى‌گوید: مقصود او از قوم، بنى‌امیه بود… . مردى سؤال کرد: مقصود از تقیه چیست؟ گفت: هرگاه شما را دعوت کردند، در جلسه آنان حاضر شوید، خدا به وسیله این، خون و دین شما را حفظ مى‌کند و مال خود را که شما به آن سزاوارترید به دست مى‌آورید. (الطبقات‌الکبرى/۵/۹۶)

ابن‌مسعود مى‌گوید: هر سخنى که به وسیله آن، شلاق قدرتمندان را از خود دور مى‌کنم، آن را به زبان مى‌آورم. (تفسیر قرطبى/ ۱/ ۱۸۰)

حذیفه مى‌گوید: فتنه شلاق بدتر از فتنه شمشیر است. سرخسى مى‌گوید: حذیفه، عمل به تقیه مى‌کرد. (المبسوط/۲۴/۴۶)

جابربن عبداللّه مى‌گوید: اشکالى بر من نیست اگر از فرمان ظالم پیروى کنم. آنگاه که مرا بدان وادار کند. (همان/۲۴/۴۷)

بریدة‌بن عمیره مى‌گوید: حضور عبداللّه بن مسعود رسیدم به من دستور داد: آن‌چه که رسول خدا به آن فرمان داده بود انجام دهم، و آن این که قبلا نماز خود را بخوانم، سپس نماز با این ظالمان را نافله قرار دهم. ابن‌عساکر در تفسیر این جمله مى‌گوید: آنگاه که امیران نماز را دیرتر مى‌خوانند، من نماز خودم را قبلا بخوانم، سپس با آنان به عنوان نافله نماز بگزارم تا فتنه را دفع کرده باشم. (تهذیب تاریخ دمشق، ابن‌عساکر/ ۹/۲۰۵)

احمد در مسند خود از ابى‌ذر نقل مى‌کند که رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله به او گفت: چه حالى دارى، هنگامى که در میان جمعى زندگى کنى که نماز را دیرتر مى‌خوانند، آنگاه به من دستور داد که نماز را در وقتش بخوان و سپس به مسجد برو و با آنان نماز بخوان. (مسند احمد/۵/۱۶۸)

ابان مى‌گوید: بر حسن بصرى وارد شدم در حالى که در زمان حجاج در خانه ابى‌خلیفه پنهان شده بود، مردى به او گفت: از عبداللّه بن عمر پرسیدم: آیا زکات را به این امیران بدهم؟ عبداللّه بن عمر گفت: نه، در میان فقیران و مساکین، تقسیم کن. حسن بصرى در این هنگام گفت: من به شما گفتم آنگاه که عبداللّه بن عمر از شر دشمن در امان باشد مى‌گوید: آن را در میان فقیران و بیچارگان تقسیم کن. (المصنف، عبدالرزاق/۴/۴۸-۴۷٫) یعنى اگر شرایط حاکم بر عبداللّه بر من نیز حاکم بود، من هم حقایق را مى‌گفتم.

در زندگى صحابه، وجود تقیه، به چشم مى‌خورد، علاوه بر مسأله عمار، حلبى نقل مى‌کند: برخى از مهاجران، پس از مهاجرت به مدینه، از حضرت اجازه مى‌خواستند که در هنگام رفتن به مکه براى آوردن اموال خود، به منظور جلب رضایت مشرکان، برخلاف میل قلبى خود، کلماتى را بر زبان آورند، و حضرت با این کار، موافقت فرمود. (سیره حلبى/۳/۵۱-۵۲٫)

تقیه محدثان در عصر مأمون

بررسى تاریخ فقیهان عارف و علماى دین، با حاکمان جور و علماى سوء، این مسأله را به روشنى ثابت مى‌کند که اصل تقیه منحصر به تقیه از کافر نیست، بلکه تقیه از مسلمان را نیز دربرمى‌گیرد، آنگاه که دومى، آزادى‌ها را سلب کند، و اجازه ندهد انسان بر وفق عقیده خود، عمل کند.

هم‌اکنون در محیط سلفى‌ها که شمشیر به دست هستند، فردى منکر جهت براى خدا گردد یا منکر روِیت خدا در روز رستاخیز شود، مسلما عکس‌العمل نشان داده و او را به این آسانى رها نمى‌کنند، لذا ناچار است از بیان حقایق، کوتاهى کند. طبرى در حوادث سال ۲۱۲ مى‌نویسد: مأمون، مسأله مخلوق بودن قرآن را آشکار کرد، در حالى که محدثان، در آن زمان، قائل به قدم قرآن بودند، وقتى مخالفت آنان به سمع مأمون رسید، وى، نامه‌اى به رئیس شرطه بغداد، به نام اسحاق‌بن ابراهیم نوشت که قاضى‌ها و محدثان را امتحان کند. هرگاه آنان بر مخلوق بودن قرآن اقرار کردند، آنان را بر سر کار خود باقى بگذارد. (تاریخ طبرى/ ۷/ ۱۸۸، حوادث سال ۲۱۲، و نیز/۷/۱۹۷، حوادث سال ۲۱۸)

از آن‌جا که محدثان به نامه مأمون، چندان اعتنایى نکردند، مأمون بار دیگر به رئیس شرطه نوشت هفت نفر از محدثان را پیش من بیاور و آنان عبارتند از: ۱٫ محمد بن سعد کاتب واقدى، ۲٫ ابومسلم مستملى یزید ‌بن هارون. ۳٫ یحیى بن معین، ۴٫ زهیر بن حرب ابوخیثمه، ۵٫اسماعیل بن داوود، ۶٫ اسماعیل‌‌ بن ابى‌مسعود، ۷٫ احمد ‌بن دورقى.

آنان پس از حضور در مجلس خلیفه، همگان به مخلوق بودن قرآن اقرار کردند، و از این جهت، همه آن‌ها را آزاد ساخت تا به بغداد برگردند، سپس رئیس شرطه، آنان را احضار کرد و در محضر فقیهان و مشایخ از اهل حدیث، همگان به  آنچه که نزد مأمون، اقرار کرده بودند، اعتراف کردند. (تاریخ طبرى/۷/ ۱۹۸ ـ ۱۹۹، ۲۰۰، حوادث سال ۲۱۸)

این‌کار، جز عمل به تقیه از حاکم مسلمان، که ‌آزادى را سلب کرده چیز دیگرى نیست. مسأله به اینجا خاتمه نیافت. نامه سومى از مأمون آمد. این بار او ۲۶ نفر از محدثان را دعوت کرد و نامه مأمون را براى آنان خواند و از تک‌تک آنان درباره مخلوق بودن قرآن  سؤال کرد، همگان برخلاف عقیده خود، اقرار کردند. جز چهار نفر: ۱٫ احمد‌بن حنبل، ۲٫ سجاده، ۳٫ قواریرى، ۴٫ محمد‌بن نوح. آنان بر عقیده خود یعنى عدم خلق قرآن پافشارى کردند. رئیس شرطه دستور داد آنان را به زنجیر بکشند. فرداى آن روز، آنان را خواست. «سجاده» در میان آنان اعتراف به مخلوق بودن قرآن کرد. سپس فرداى آن روز، «قواریرى» نیز قرآن را مخلوق دانست، تنها دو نفر باقى ماندند: ۱٫ احمد ‌بن حنبل، ۲٫ محمد ‌بن نوح که عمل به تقیه نکردند، و این دو به خدمت خلیفه اعزام شدند و اتفاقا در نیمه راه خبر مرگ خلیفه رسید و این دو نفر، آزاد شدند. (تاریخ طبرى/۷/ ۱۹۵ ـ ۲۰۶)

ما این سرگذشت را به صورت فشرده نقل کردیم تا روشن شود که تقیه یک شیوه عمومى در میان مسلمانان بود و اکثریت قریب به اتفاق آنان در شرایط خاص، اهم را بر مهم مقدم مى‌داشتند و اختصاص به شیعه ندارد.

ابتلاى شیعه به تقیه بیش از دیگران

«تقیه» در کتاب‌هاى شیعه به صورت مستقل، مورد بحث و بررسى قرار گرفته، و شیعیان بیش از دیگران معروف به انجام تقیه هستند، حتى در اذهان برخى شنیدن نام «شیعه» تداعى کننده «تقیه» است. علت آن چیست؟!

علت آن این است که شیعه بیش از همه طوایف در زمان امویان و عباسیان، گرفتار فشار و آزار و تعقیب و کشتار بوده، و سبب بقاى آنان همین عمل به تقیه و هم‌زیستى با مخالفان بوده است. کسانى که «تقیه» را بر شیعه عیب مى‌شمارند، از دور دستى بر آتش دارند و اگر از زندگانى آنان آگاه بودند، هرگز نه تنها از آن انتقاد نمى‌کردند، بلکه آن را یک اصل صحیح عقلایى مى‌انگاشتند.

اینک مرورى بر اوضاع و احوال شیعه در عصر امویان و عباسیان داریم تا میزان فشارها روشن شود:

معاویه پس از شهادت امیرمؤمنان، و پس از شهادت سبط اکبر، تصمیم گرفت تا شیعیان را نابود کند و نسل آنان را براندازد، او براى این منظور، بخشنامه‌هاى گوناگونى به والیان خود در سراسر جهان اسلام فرستاد که متهم به ولاى على(ع) را، به قتل برسانند؛ اینک بخشى از آن را نقل مى‌کنیم:

«هر کسى که درباره ابوتراب و اهل‌بیت او فضیلتى را نقل کند، ذمه من از او برى است». و این سخن دست‌آویزى براى خطبا شد که در بالاى منابر، به لعن على‌بن ابى‌طالب(ع) پرداختند و هیچ منبرى از آن خالى نبود. این بخشنامه در همه جا در قلع و قمع شیعه اثر گذاشت، ولى بیش از همه، شیعیان بصره و کوفه مشمول این بخشنامه شدند. او براى شیعه‌ستیزى، زیاد ‌بن سمیه را که شناسایى خوبى از شیعیان على داشت، والى کوفه و بصره ساخت تا دست و پاى آنان را ببرد و میل در چشم آنان بکشد و آنان را به دار آویزد.

بخشنامه دوم کمتر از بخشنامه نخست نبود. وى در آنجا فرمان داد حقوق افرادى که متهم به ولاى على هستند قطع شود و خانه‌هاى آنان ویران گردد.

پس از درگذشت معاویه و شهادت سالار شهیدان، شدت عمل افزون‌تر شد، زیرا شهادت فرزند رسول‌خدا، عواطف امت اسلامى را متوجه خاندان رسالت کرد. امویان براى تحکیم پایه‌هاى حکومت خود، سیاست ارعاب و اعدام را به بالاترین حد خود رساندند، به ویژه در دوران حکومت عبدالملک بن مروان که حجاج بن یوسف ثقفى را استاندار کوفه و بصره ساخت. در دوران تسلط وى کشتار شیعیان و زندانى کردن آنان، بى‌حد و حساب بود و اتهام به تشیع، بدترین اتهام‌ها به‌شمار مى‌آمد. تا آنجا که جدا اصمعى، نزد عبدالملک آمده گفت: پدرم در حق من جنایت کرده و نام مرا على نهاده است! عبدالملک به خاطر خوش‌رقصى وى، او را والى نقطه خاصى ساخت. (ابن‌ابى‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه/ ۱۱/۴۴ ـ ۴۶)

امام محمدباقر(ع) (۵۷ ـ ۱۱۴) که تمام عمر خود را در دوران امویان گذرانده‌اند. شدت عمل آنان را براى یکى از دوستانشان چنین ترسیم مى‌کنند:

«پس از رحلت پیامبر، ما از قریش، چه ستم‌ها دیدیم و این ستم‌ها پیوسته ادامه داشت و هرگز شیعیان بر جان و مال خود، امنیت نداشتند، محدثان دروغگو و قاضیان نابکار با یک رشته احادیث دروغ به حاکمان وقت تقرب مى‌جستند و چیزهایى از ما براى مردم نقل مى‌کردند که ما هرگز نگفته‌ایم و هدف از این دروغ‌پردازى‌ها، شوراندن مردم بر ضد ما بود. معاویه شیعیان ما را در هر نقطه‌اى دستگیر مى‌کرد و دست‌وپاى آن‌ها را مى‌برید و اگر کسى دم از دوستى ما مى‌زد، زندانى مى‌شد. مال او به غارت مى‌رفت و خانه او ویران مى‌گشت. پس از معاویه فشار در دوران عبیداللّه بن زیاد ادامه یافت و در زمان حجاج به اوج خود رسید. اتهام به کفر و زندقه آسان‌تر از آن بود که کسى به تشیع متهم گردد». (منبع پیشین/ ۴۳ ـ ۴۴٫)

… ادامه دارد

برچسب ها:



ارسال نظر: