۲۵ مهر سال ۹۷
‏‫کاربر گرامی به پایگاه اطلاع رسانی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور اهل سنت ایرانشهر خوش آمدید

مقالاتدیدگاه | تعداد بازید : 351 مشاهده شده | تاریخ انتشار : ۱۶ تیر ۱۳۹۱

مناقب امام موسی کاظم علیه السلام

مناقب امام موسی کاظم علیه السلام در کتاب‏های حدیثی اهل سنّت پراکنده است. اصلی‏ ترین منبع، تاریخ بغداد و معتبرترین آنها “صفة الصفوه و الصواعق” است. در کتاب‏های زیر نیز مطالبی درباره امام موسی کاظم علیه السلام آمده است: تهذیب الکمال، جامع کرامات الأولیاء، ربیع الأبرار، المناقب، وسیلة الخادم الی المخدوم، مقاتل الطالبیین، مطالب السؤول، الفصول المهّمه، سبائک الذهب، اخبار الدول، اسعاف الراغبین، نور الأبصار، الأتحاف بحب الأشراف و منهاج السنّه.
برخی پژوهشگران شیعه نیز زندگانی موسی بن جعفر علیه السلام را از دیدگاه اهل سنّت در کتاب‏هایشان بررسی کرده‌‏اند که از آن جمله می‏توان به “امامان شیعه از دیدگاه اهل سنّت” (اثر مهدی پیشوایی)؛ لوح فشرده “المعجم العقائدی” و “فضایل اهل بیت از دیدگاه اهل سنّت” (اثر نگارنده) اشاره کرد.
در این نوشتار برخی از فضایل آن امام همام از دیدگاه اهل سنت بررسی می‌شود:
پیش‏گویی‏‌های امام کاظم علیه السلام

پیش‏گویی‏‌های مطابق با واقع نیز از روش‏های آشنایی با دانش امام است. شَبلنجی در کتاب نورالأبصار از اسحاق بن عمار نقل می‏کند: «وقتی هارون الرشید، امام موسی کاظم علیه السلام را زندانی کرد، ابویوسف (۱) و محمد بن الحسن (۲)، دو تن از یاران ابوحنیفه شبانه به زندان رفتند تا با چند پرسش، توانایی علمی امام را بیازمایند. آنان در حال احوال‏پرسی بودند که یکی از زندان‏بانان خدمت امام رسید و عرض کرد: نوبت کاری من پایان یافته است. اگر خارج از زندان کاری دارید، بفرمایید تا فردا که ان‌شاءالله‏ برمی‏گردم، آن را انجام دهم. امام فرمود: نیازی ندارم. آن‏گاه خطاب به آن دو فرمود: درشگفتم که این مرد از من می‏خواهد او را مکلف کنم فردا کاری انجام دهد، با اینکه همین امشب می‏میرد! آن دو [وقتی این پیش‏گویی را شنیدند]، از پرسش‏های خود چشم پوشیدند و برخاستند و هیچ نگفتند. [وقتی از محضر امام بیرون آمدند،] با یکدیگر گفتند: می‏خواستیم از فقه بپرسیم، ولی او از اسرار پشت پرده سخن گفت! حال، بر در خانه زندان‏بان مراقب خواهیم گماشت تا مطلب روشن گردد و چنین کردند. نیمه‏های شب [با کمال شگفتی] از آن خانه صدای ناله و شیون برخاست. [وقتی مراقب] از اهل خانه جویای حال شد، گفتند: صاحب‏خانه به طور ناگهانی جان داد! سپس آن شخص نزد ابویوسف و محمد آمد و درستی ماجرا را به آنان گزارش کرد و آن دو بی‏‌نهایت شگفت‏‌زده شدند». (۳)
علمی که در این ماجرا، امام خود را عالم به آن شناساند، «علم المَنایا» است. علم المَنایا، علم آگاهی از زمان، مکان، چگونگی و رازهای مرگ اشخاص است.
جاذبه‏‌های امام موسی کاظم علیه السلام

امام ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام جامع تمام خوبی‏ها بود. به همین دلیل، در دل گروه‏‌ها و نژادهای گوناگون جامعه اسلامی و حتی غیرمسلمانان نفوذ گسترده‏‌ای داشت.
برخی با دیدن عبادت‏های امام، بعضی با مشاهده بردباری و گذشت او، گروهی از رهگذر برطرف شدن گرفتاری‏شان به دست امام و هم‏دلی حضرت با آنان جذب او شده بودند. به هرحال، دل‏های مردم رو به سوی او داشت و به تعبیر ابن حجر، آن بزرگوار «امام القلوب» (۴) بود. به طور کلی، امام با سه گروه مخاطب روبه‏‌رو بود: شاگردان و دوستان؛ بی‏‌اعتنایان؛ مخالفان و دشمنان.
شیوه‌‏های جذب شاگردان و دوستان

امام کاظم علیه السلام با برقراری ارتباط تنگاتنگ، عاطفی، پیوسته و هوشمندانه با شاگردان و دوستانش و تغذیه فکری، روانی، اخلاقی و اقتصادی، آنان را حفظ می‏‌کرد تا از هم نپاشند. «ادریس بن ابی رافع از محمد بن موسی بن جعفر علیه السلام نقل می‏کند که با پدرم به سوی باغشان که در محلی به نام سایه در اطراف مکه واقع بود، حرکت کردیم. سپیده‌‏دم به نزدیکی محل رسیدیم. هوا بسیار سرد بود. در کنار چشمه‏ای فرود آمدیم. در این حال، برده‌‏ای زنگی (سودانی) از داخل باغی در حالی که ظرف غذایی داغ در دست داشت، به سوی ما آمد. از نام و کنیه بزرگ جمع پرسید.
سپس در کنار امام ایستاد و عرض کرد: ابوالحسن، سرور من! این غذا را به شما هدیه می‏کنم. امام فرمود: نزد همراهان قرار ده! همراهان امام از آن غذا خوردند. سپس آن برده برگشت و طولی نکشید که با دسته‏ای هیزم به سوی ما بازگشت و به امام عرض کرد: این دسته هیزم را به تو هدیه می‏کنم. امام فرمود: نزد همراهان قرار ده و آتشی برای ما فراهم کن تا هیزم را روشن کنیم. او رفت و آتش آورد (راوی گوید:) امام نام و نام مولای او را نوشت و به من سپرد و فرمود: فرزند عزیزم! از این نوشته نگه‏داری کن تا وقتی آن را از تو بخواهم. سپس وارد [باغ ] شدیم و مدتی در آنجا ماندیم. پس از آن، به همراه امام آهنگ مکه کردیم و اعمال عمره به‏‌جا آوردیم.
هنگامی که عمره پایان یافت، امام، خادم خود صاعد را صدا زد و فرمود: برو و مالک آن باغ و برده را پیدا کن تا من خود به سراغ او بروم؛ زیرا خوش ندارم با کسی کاری داشته باشم و او را به زحمت بیندازم [تا پیش من آید.] صاعد گوید: رفتم و آن مرد را پیدا کردم. او نیز مرا دید و شناخت. او از ارادتمندان به امام به شمار می‏رفت. وقتی مرا دید، پس از سلام و احوال‏پرسی گفت: ابوالحسن آمده است؟ گفتم: نه! گفت: پس چرا اینجا (مکه) آمده‏‌ای؟ گفتم: کارهایی دارم. آن مرد از ملک امام در «سایه» آگاه بود. ازاین‌‏رو، در پی من آمد. هرچه کوشیدم از دید او پنهان شوم، نتوانستم تا اینکه خود را به من رساند. ناگزیر پیش مولایم رفتم و او نیز همراه من آمد. امام فرمود: نگفتم او را از حضور من آگاه نکن؟ عرض کردم: جانم فدایت! در این‏ باره چیزی به او نگفته‌‏ام.
آن مرد به امام سلام و عرض ادب کرد. آن‏گاه امام به او فرمود: فلان غلام را می‏‌فروشی؟ عرض کرد: جانم فدایت! برده، باغ و تمام دارایی من از آن توست. امام فرمود: دوست ندارم آن را از تو بگیرم؛ زیرا پدرم از جدّم روایت کرده است: «فروشنده باغ و ملک فانی می‏شود، ولی خریدار آن روزی داده شده است»، ولی آن مرد بر پیشنهاد خود اصرار کرد. [با اصرار او] امام، برده و باغ را به هزار دینار خرید. سپس برده را آزاد کرد و ملک و باغ را به صاحب باغ بخشید».(۵)
شیوه‌‏های جذب بی‏‌اعتنایان

یک ـ بخشش

محمد بن عبدالله‏ بکری می‏گوید: «برای گرفتن طلب خود به مدینه رفتم، ولی از دست‏یابی به مقصود درمانده شدم [و چون به شدت نیازمند بودم]، با خود گفتم بهتر است برای رفع مشکل، خدمت موسی بن جعفر علیه السلام برسم. در مزرعه ‏اش به نام نَقْما (در کنار اُحُد) به حضورشان شرف‏یاب شدم. آن بزرگوار به استقبالم آمد. همراه ایشان، تنها غلام آن حضرت بود که غَربالی با مقداری گوشت برشته در دست داشت. مشغول خوردن غذا شدیم. آن‏گاه امام از مشکل من پرسید. وقتی داستانم را بازگو کردم، امام داخل خانه رفت و زود برگشت. آن‏گاه به غلام خود فرمود: ما را تنها بگذار. سپس کیسه‏‌ای با سیصد دینار به من بخشید».(۶)
دوـ رفع پریشانی

ذهبی از شخصی به نام عیسی بن مغیث قُرْظی نقل کرده است: «با هزینه ۱۲۰ دینار، خیار و خربزه کاشتم، ولی وقتی به سراغ مزرعه رفتم، دیدم تمام محصول را ملخ زده است. با پریشانی در آنجا نشسته بودم که ناگاه موسی بن جعفر علیه السلام ظاهر شد و از حالم پرسید. عرض کردم: همه چیزم بر باد رفت! امام به غلامشان فرمود: ای عَرَفَه! صد و پنجاه دینار برایش در نظر بگیر! سپس برای بهبود محصولم دعا فرمود. به برکت دعای ایشان، هزاران درهم از آن کشت، نصیبم شد».(۷)
سه ـ رفتارهای کرامت‏‌آمیز

از داستان‏‌های جالب در این زمینه، ماجرای جذب شدن شقیق بلخی(۸) به امام است. ابن روزبهان از کتاب شرح صلوات چهارده معصوم نقل می‏‌کند: «شقیق بلخی که از بزرگان اولیا و مشایخ خراسان است، روایت می‏کند که سالی به عزم حج به بغداد رفتم. روزی که قافله از بغداد بیرون رفتند، هر کس [با ]اسباب و تجملی تمام بیرون آمده بود. جوانی را دیدم در غایت جمال؛ کسایی سیاه صوفیانه پوشیده و شَملَه‏‌ای (شالی) به شکل صوفیان در سر داشت و تنها و منفرد از خلق نشسته بود. در خاطرم گذشت که این یکی از صوفیان است که بدین شکل بیرون می‏ آید و می‏ خواهد که در راه حج سربار مردم شود. من بروم و او را سرزنش کنم تا بازگردد. چون بدو نزدیک شدم، فرمود: ای شقیق «اِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثمٌ؛ به یقین، برخی گمان‏ها گناه است». (حجرات: ۱۲) و برخاست و روانه شد. من با خود گفتم این مرد از اَبدال است.(۹)
اسم مرا گفت و کشف باطن کرد. دیگر او را ندیدم تا به منزل «واقِصَه» رسیدم. بر سر چاه رفتم که آب بردارم، دیدم به همان صورت بر سر چاه ایستاده بود و «رَکوَه»(۱۰) در دست مبارک داشت که آب بردارد. ناگاه رکوه از دست مبارکش در چاه افتاد. نگاه در آسمان کرد و زیرلب چیزی بگفت. دیدم که آب بر سر چاه آمد و آن حضرت رکوه پر آب برداشت. آن‏گاه متوجه تلّی شد از ریگ و من از عقب آن حضرت روان شدم. چون بدان تلّ رسید، چند قبضه از آن ریگ برداشت و در آن رکوه کرد و آن را بجنبانید و در دهن گرفت و از آن بیاشامید. گفتم: به حق آن خدای که تو را این مقام کرامت فرمود، مرا از این طعام بهره بده. پس رکوه به من داد و بیاشامیدم. آن سَویقی(۱۱) بود از مغز بادام و شکر که من هرگز از آن لذیذتر نخورده‏‌ام. پس چند روز بازماندم و اصلاً میل هیچ طعام و آب نداشتم و بدان طعام سیر بودم.
دیگر آن حضرت را ندیدم، هرچند طلب کردم تا به مکه رسیدم. شبی در [کنار] کعبه او را دیدم که نماز می‏‌گزارد و تمامی اندام مبارک و اعضای شریفش می‏لرزید و اشک از چشم مبارکش روان بود. توقف کردم و مترصّد بودم و آن حضرت همه شب نماز گزارد. چون از نماز صبح فارغ شد، طواف کعبه فرمود و از مسجد بیرون آمد. خلایق از اطراف دویدند و بر آن حضرت سلام کردند و غلامان و حواشی بسیار نزد آن حضرت حاضر شدند. پرسیدم: این چه کسی است؟ گفتند: این سید زمان، امام موسی کاظم علیه السلام است. دانستم که آن از آثار اهل‏‌البیت و کرامت ایشان است».(۱۲)
بسیاری از تذکره‏‌نویسان از جمله ابن جوزی در صفة الصفوه، رامهرمزی، خطیب بغدادی، هیثمی در الصواعق و نبهانی در کرامات الأولیا، ماجرای شقیق بلخی را نگاشته‏‌اند.
دکتر کامل مصطفی الشیبی، استاد فلسفه دانشگاه بغداد در کتاب رابطه تشیع و تصوف (یا) آموزه‏‌های شیعه در مکتب تصوف(۱۳) پس از تجلیل از امام کاظم علیه السلام کوشیده است آن بزرگوار را مروّج یا موافق با مکتب تصوف معرفی کند. یکی از دلیل‏‌های ایشان، همین ماجراست و اینکه شقیق، امام کاظم علیه السلام را ستوده است. دلیل دیگر او، استناد به روایت معصوم علی شاه شیرازی در کتاب طرائق الحقایق (۱۴) است. وی در آن کتاب، جریان توبه بشر حافی(۱۵) به دست امام را به تفصیل آورده است. بشر حافی از قطب‏های صوفیه و دارای دستورهای حکمت‏‌آمیز صوفیانه و مشرب صوفیانه است. به گمان الشیبی، بشر حافی، مانند شقیق بلخی، تصوف را از امام هفتم فراگرفته و هر دو از شاگردان امام بوده ‏اند. بنابراین، امام کاظم علیه السلام، صوفی‏‌پرور و مروّج تصوف بوده است.
در پاسخ به این شبهه باید گفت بزرگ‏ترین افتخار بشر و شقیق، آشنایی با امام و کسب فیض از محضر مبارک آن حضرت بوده است. مودّت به آل الرسول و توجه ویژه به آنان، از آموزه‏‌های بنیادین تصوف است. تصوف، مکتب عشق و عرفان است و آموزه‌‏ها و سیره اهل‏ بیت علیهم‏‌السلام نیز از این دو عنصر سرشار است. پس اینکه بنیان‏گذاران و پیروان تصوف به امام هفتم احساس نیاز و نزدیکی کنند، امری طبیعی است، ولی دلیلی وجود ندارد که امام برای نشر آموزه‏‌های دینی نیازمند صوفی‏‌گری باشد تا مروّج مکتب آنان گردد.
الشیبی برای اثبات ادعای خود هیچ دلیلی نیاورده است. تنها دلیل ایشان، بهره‏‌مندی شقیق و بشر از وجود امام است، در حالی که باید دانست سفره دانش، فکر و هدایت امام برای همگان گسترده است و صوفیان نیز از آن خوان گسترده بهره‏‌مند شده‏‌اند. مگر فقیهان تمامی مذاهب از محضر امام صادق علیه السلام کسب دانش نکرده‏‌اند؟ آیا باید امام صادق علیه السلام را طرفدار و مروّج مذاهب آنان شمرد؟
شیوه‌‏های جذب مخالفان و دشمنان

یک ـ احسان

خطیب بغدادی درباره رفتار امام در جذب مخالفان خود از راه احسان و گذشت می‏‌نویسد: «او بسیار بخشنده و پرگذشت بود. به کسانی که آزرده ‏اش می ‏کردند، کیسه ‏ای شامل هزار دینار می‏ بخشید. میان نیازمندان مدینه نیز کیسه ‏های ۲۰۰ تا ۴۰۰ دیناری تقسیم می‏ کرد. هدایای موسی بن جعفر علیه السلام به اندازه‏ ای بود که افراد بی‏ نیاز می‏ شدند».(۱۶)
دو ـ بردباری و شکیبایی

خطیب بغدادی از جدّش و شماری از عالمان اهل‏ سنّت نقل کرده است: «مردی از فرزندان خلیفه دوم، موسی بن جعفر علیه السلام را آزار می‏رساند و به امام علی علیه السلام ناسزا می‏گفت. برخی اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه دهید او را از میان برداریم، ولی امام، آنان را از این کار به شدت نهی فرمود. سپس از محل کارش پرسید و دانست وی مزرعه‏ ای آفت‏ زده در اطراف مدینه دارد. هنگامی که آن مرد سرگرم کار بود، موسی بن جعفر علیه السلام سوار بر الاغ وارد مزرعه شد! او فریاد برآورد: کِشتم را لگدمال نکن! ولی آن جناب همچنان پیش رفت تا به او رسید. کنارش نشست و با لب خندان از وی دل‏جویی کرد. سپس فرمود: محصولت چه قدر خسارت دیده است؟ گفت: صد دینار. فرمود: چه قدر امید برداشت داری؟ گفت: غیب نمی‏دانم! امام تکرار فرمود: امیدواری‏ات چه اندازه است؟ گفت: دویست دینار. حضرت سیصد دینار به او بخشید و فرمود: این عطای ماست. درآمد مزرعه نیز از آن تو باشد. [آن مرد] برخاست و پیشانی موسی بن جعفر علیه السلام را بوسید و آن بزرگوار برگشت.
[هنگام نماز] حضرت وارد مسجد شد و آن مرد نیز پیش‏تر از امام در صف نماز حاضر شده بود. وقتی چشمش به امام کاظم علیه السلام افتاد، این آیه شریفه را در حق امام تلاوت کرد که: «خدا آگاه است که رسالت (و امانت) خویش را کجا قرار دهد». (انعام: ۱۲۴)
حضور آن مرد در مسجد، مایه شگفتی، ناراحتی و شک نمازگزاران به او شد تا آنجا که با پرخاش و با زبان سرزنش و اعتراض از وی پرسیدند: چه شده است؛ باور تو غیر از این بود. کار آنان به بگومگو انجامید [و آن مرد با نمازگزاران قهر کرد]، ولی از مسجد و دعا برای امام دست نکشید. سپس حضرت به یارانش که تصمیم به کشتن آن مرد داشتند، فرمود: کدام بهتر است؛ آنچه شما می‏ خواستید یا آنچه من کردم؟ دیدید که با عطای اندک، نرم‏ خویی و گذشت، امر او اصلاح شد».(۱۷)
سه ـ خیرخواهی

نمونه دیگری از جاذبه امام، ماجرای اثرگذاری ایشان بر عیسی بن جعفر، پسرعموی هارون و استاندار بصره است. وقتی هارون، امام را در مدینه دستگیر کرد، نخستین بار به بصره فرستاد تا نزد عیسی زندانی گردد. امام به مدت یک سال در زندان بصره بود. عیسی در این مدت، فعالیت‏های امام را زیر نظر داشت، ولی جز خیرخواهی، دعا، عبادت و تقوا چیزی از امام ندید. حتی به گفته عیسی، آن حضرت برای هارون نیز دعای خیر می‏کرد. البته باید دانست دعای خیر امام برای هارون، دعا برای اصلاح شدن وی و دفع شر از مردم بوده است، نه ادامه حیات و ستمگری‏ های او. به هر روی، مقام بندگی، اخلاص و معنویت امام، ذهنیت اشتباه عیسی را دگرگون کرد و دشمنی او را به دوستی تبدیل کرد.
هارون پس از یک سال، در نامه‏ای به عیسی از وی درخواست کرد تا امام را بکشد. وقتی نامه هارون به دست عیسی رسید، با یاران و هم‏فکران خود دراین‏باره مشورت کرد و آنها عیسی را از آلوده شدن به خون امام بازداشتند و وی زیر بار درخواست هارون نرفت. او در جوابیه‌‏ای به هارون، با رد درخواست وی تهدید کرد اگر تا مدت کوتاهی، امام را از او تحویل نگیرد، ایشان را آزاد خواهد کرد و هیچ‏گونه مسئولیتی را نیز نمی‏ پذیرد.(۱۸)
چهار ـ جذب نیروهای اردوگاه دشمن

ماجرای دیگر، انقلاب روحی خواهر سندی بن شاهک بر اثر آشنایی با امام است. نوشته‏اند که وقتی امام کاظم علیه السلام نزد سندی بن شاهک زندانی بود، خواهرش از وی خواست مسئولیت زندان‏بانی امام به او سپرده شود. ابن شاهک نیز با درخواست خواهرش موافقت کرد و او را زندان‏بان امام کرد. زمانی نگذشت که امام کاخ باورهای دروغین آن زن را از ریشه فروپاشاند و او شیفته بزرگواری امام شد.
خطیب بغدادی می‏ نویسد: «عمار بن ابان گوید: وقتی ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام نزد سندی بن شاهک زندانی بود، خواهرش که زنی خادمه بود، از او درخواست کرد زندانبان امام شود. سندی با درخواست او موافقت کرد. [از آن پس] او عهده ‏دار خدمت‏گزاری امام در زندان شد. بنا بر حکایت آن زن، وقتی [امام] نماز عشا را ادا می‏کرد، تا نیمه‏ های شب به ذکر و دعا می ‏پرداخت. آن‏گاه نماز شب می‏خواند تا اینکه سپیده ‏دم نماز صبح می‏گزارد و پس از آن تا طلوع آفتاب ذکر می‏ گفت. پس از آن تا چاشت می‏ نشست. آن‏گاه مسواک می‏زد، غذا می‏خورد و سپس تا اذان ظهر می ‏خوابید. هنگام ظهر بیدار می‏شد، وضو می‏ ساخت و تا نماز عصر مشغول نماز خواندن بود. سپس رو به قبله ذکر می‏گفت تا نماز مغرب. آن‏گاه نمازهای مستحبی بین مغرب و عشا را به جای می‏ آورد. این برنامه همیشگی او بود. از آن پس، خواهر سندی پیوسته می‏گفت: ناکام باد مردمی که خار راه او گشتند».(۱۹)
گفتارهای اخلاقی امام موسی کاظم علیه السلام

در ادامه، بخش‏هایی از سخنان شیوای آن امام همام را می‏آوریم.
الف) آفت ناسپاسی
سپاس اندک، مایه بی‏رغبتی و دل‏سردی به کردار نیک است.(۲۰)
ب) احترام به والدین
نگاه فرزند به پدر و مادر، عبادت است.(۲۱)
ج) نکوهش اعتماد مطلق
از دشمن [دوری و] و پروا کن و از دوست نیز نگران باش؛ زیرا قلب انسان‏ها در حال زیر و رو شدن است. از همین رو، قلب نامیده شده است.(۲۲)
د) برترین خویشاوند
برادری، خویشاوندی حاضر و آماده است.(۲۳)
ه) راز ناسازگاری دوست
اگر دوست (صالح) با تو ناسازگار شد، بدان در اثر گناه توست. از تمام گناهان توبه کن تا دوستی او سامان یابد.(۲۴)
و) درخواست هلاکت ابد
امام هفتم علیه السلام از کسی شنید که آرزوی مرگ می‏ کرد، فرمود: آیا با خدا خویشاوندی داری تا از حمایت او برخوردار شوی؟ عرض کرد: نه! فرمود: آیا کارهای نیکت فزون‏تر از گناهان توست؟ گفت: خیر. فرمود: پس در این هنگام، درخواست هلاکت ابد می‏کنی!(۲۵)
ز) نیایش ‏های جان‏سوز
خطیب بغدادی درباره راز و نیازهای طولانی امام کاظم علیه السلام نوشته است: «روایت کرده‏ اند موسی بن جعفر علیه السلام در آغاز شب وارد مسجد پیامبر می‏شد، سر به سجده می‏ گذاشت و تا سپیده ‏دم این عبارت را در سجده تکرار می‏کرد: «الهی! گناه من بزرگ است، پس گذشت تو نیز باید بزرگ باشد؛ ای نگه‏دارنده (انسان‏ها از گناه) و ای اهل بخشش».(۲۶)
——————————————————————————–
پی نوشت‌ها:
۱. یعقوب بن ابراهیم بن حبیب مکنّى به ابویوسف و ملقب به قاضى بود. وى شاگرد، هم‏فکر و یار ابوحنیفه بود. در سال ۱۱۳ ه .ق در کوفه زاده شد و در سال ۱۸۲ ه . ق در ۶۹ سالگى در بغداد درگذشت. اول کسى بود که پیش از امام شافعى، به قاضى القضات ملقب شد. در دوران سه تن از خلفاى عباسى (مهدى، هادى و هارون) عهده‏دار سمت قضاوت بود. هارون منزلت و احترام فراوانى براى او قائل بود. ذهبى از او به عنوان فقیه العراقین (بصره و کوفه) و صاحب مکتب فقهى یاد کرده است. امام احمد بن حنبل، پیشواى حنبلى‏ها، محمد بن الحسن شیبانى و یحیى بن معین سه تن از ائمه فقه، حدیث‏شناسى و علم رجال از شاگردان او بودند. (تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۲۹۳؛ میزان الأعتدال، ج ۳، ص ۵۱۳).
۲. محمد بن فَرْقَد، مکنّى به ابوعبداللّه‏، اهل کوفه، منسوب به قبیله شیبان و حنفى‏مذهب بود. در سال ۱۳۲ ه . ق در واسط عراق از پدرى دمشقى زاده شد و در ۱۸۹ ه . ق در ۵۸ سالگى در رى درگذشت و همان‏جا دفن شد. او فقه و حدیث را نزد ابوحنیفه، سفیان ثورى، مالک بن انس و قاضى ابویوسف فراگرفت. امام شافعى و یحیى بن معین از شاگردان او بودند. تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۱۶۵، ش ۵۹۳ ؛ میزان الأعتدال، ج ۳، ص ۵۱۳.
۳. نورالأبصار، ص ۲۰۳؛ الأتحاف بحب الأشراف، ص ۳۰۷.
۴. الصواعق المحرقه، ص ۲۰۳.
۵. تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۱.
۶. همان، ص ۲۷، ش ۶۹۸۷ .
۷. شمس الدین ذهبى، تاریخ الإسلام، وقایع سال ۱۸۱ تا ۱۹۰ ه . ق، ص ۴۱۷؛ على بن عیسى اربلى، کشف الغمه، ج ۳، ص ۷.
۸. شقیق بن ابراهیم بن على از قبیله ازد، منسوب به بلخ خراسان و مکنّى به ابوعلى بود. در سال ۱۹۴ ه . ق در نبرد «کولان» در ماوراء النهر به قتل رسید. وى از مشایخ صوفى‏هاى خراسان بود. شاید او نخستین کسى بود که در ناحیه خراسان از علم احوال تصوّف سخن گفت. (الأعلام، ج ۳، ص ۱۷۱).
۹. در اصطلاح متصوفه، ابدال یا رجال الغیب یکى از طبقات اولیا یا خاصان خدا هستند که زمین هیچ‏گاه از آنان خالى نیست، ولى در میان مردم ناشناخته‏اند. شمار آنان را هفت یا هفتاد تن گفته‏اند و هرگاه یکى از آنان بمیرد، خداوند، دیگرى را به جاى او برگزیند. فرهنگ فارسى عمید، ج ۱، ص ۷۰.
۱۰. مشک کوچک. (فرهنگ فارسى عمید، ج ۲، ص ۱۰۵۳، واژه «رکوه»).
۱۱. آرد نرم. (فرهنگ فارسى عمید، ج ۲، ص ۱۲۵۲، واژه «سویق»).
۱۲. عبدالرحمان جوزى، صفة الصفوه، تحقیق: احمد بن على، قاهره، دارالحدیث، ۱۴۲۱ه . ق، ج ۱، ص ۳۹۹. با استفاده از ترجمه: شیخ فضل اللّه‏ روزبهان خنجى اصفهانى از کتاب وسیلة الخادم الى المخدوم، شرح صلوات چهارده معصوم، چاپ قم، ص ۱۹۵.
۱۳. کامل مصطفى الشیبى، الصِّلَةُ بین التصوُّف و التّشیع العناصر الشیعیه فى التصوّف، بیروت، دارالأندلس، ۱۹۸۲ م.، چ ۳، ج ۱، ص ۲۳۲.
۱۴. محمدمعصوم شیرازى معروف به معصوم على شاه، طرائق الحقائق، تصحیح: محمدجعفر محجوب، تهران، انتشارات کتاب‏خانه سنایى، بى‏تا، ج ۲، ص ۱۸۴.
۱۵. بشر بن حارث بن عبدالرحمان بن عطا بن هلال، مکنّى به ابونصر و معروف به حافى پا برهنه و اهل بغداد بود. در سال ۱۵۰ ه .ق زاده شد و در ۲۲۶ ه . ق درگذشت. وى هفتاد و پنج سال عمر کرد و از صالحان بزرگ و مورد اعتماد در رجال و حدیث بود. از او در زهد و پارسایى اخبارى نقل شده است. مأمون درباره وى گفته است: «در ناحیه بغداد کسى نمانده است که آدم از او حیا کند جز این شیخ». (لغت‏نامه دهخدا، ج ۱۱، ص ۱۰۲، واژه «بشر»).
۱۶. تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۲۹، ش ۶۹۸۷ .
۱۷. همان، ص ۲۸.
۱۸. نک: فصل سوم همین نوشتار.
۱۹. تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۲؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۶ ، ص ۱۸.
۲۰. نَهایة الأَرِب، ج ۳، ص ۲۴۸.
۲۱. احسن القصص، ج ۴، ص ۲۸۶.
۲۲. بَهجَةُ المَجالس و اُنسُ المَجالس، ج ۱، ص ۶۸۹.
۲۳. همان، ص ۷۰۳.
۲۴. فیض القدیر، ج ۵ ، ص ۵۵۸ .
۲۵. الأتحاف بحب الأشراف، ص ۲۹۶؛ مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۱۱۹؛ بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۲۷.

۲۶. تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۱.

برچسب ها:

, , ,



ارسال نظر: